تبليغاتX
* قطره ای از درد دلهای * مریم *
* قطره ای از درد دلهای * مریم *
(*** خدایا چنان کن سرانجام کار ********* تو خوشنود باشی و ما رستگار ***)
چهارشنبه 29 شهریور1385
پاییز........

Image hosting by TinyPic

 

پاییز از راه میرسد

 

هوا خنک شده و حزنی غریب در خود دارد.

 

بر خلاف طبیعت که اهسته به خواب میرود

 

مردم فعالیتهای خود را از سر میگیرند

 

باز هم مهر و باز هم اغاز مدارس...

 

تحرک و هیاهوی بچه ها و خانواده هایشان

 

 این روزها به وضوح به چشم میخورد

 

و همهگی خود را برای اغازی دیگر مهیا میکنند.

 

 

این هوا و این روزها من را به یاد گذشته میاندازد.

 

خاطرات گذشته در ذهنم مرور میشوند

 

ان زمان چقدر پاییز را دوست داشتیم.

 

چقدر از قدم زدن در این هوا و دیدن درختان پاییزی لذت میبردیم.

 

هر فصلی زیبایی خود را داشت.

 

اما اکنون هر زمان و هر چیز خاطره او را زنده میکند

 

و جای خالیش را محسوس تر می نماید.

 

و این  قلبم را میفشارد.

 

پاییزی که برایم انقدر دلنشین و زیبا بود اکنون غمگینم میکند.

 

هر گاه در حیاط می ایستم و درختان را اب میدهم

 

برگهای نارنجی و خزان زده پاییزی دانه دانه میافتند.

 

انگار امید ها و ارزو های من هستند

 

که این گونه به ارامی از درخت وجودم میافتند

 

و زیر پای رهگزران بی اعتنا خرد میشوند

 

و هیچ کس نمیشنود صدای خرد شدنشان را.

 

 

 

تلاش میکنم من هم با مردم هم گام شوم

 

و فصل جدیدی از زندگیم را اغاز نمایم

 

اما چیزی مانع میشود……..

 

گویی طبیعت می خواهد  من را نیز با خود به خواب برد

 

و هر چه تلاش میکنم بر ان غلبه کنم نمتوانم

 

قدرتم را از دست داده ام.

 

گم شده و سرگردانم .

 

راه را نمی یابم

 

دیگر احساس میکنم تسلیم طبیعت شده ام.

 

توان تقلا کردن ندارم.

 

و من بی رمق و خسته خود را به اغوش طبیعت میسپارم

 

تا مرا نیز با خود به خواب برد…..

 

Image hosting by TinyPic

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : * مریم * در ساعت 19:13
Image and video hosting by TinyPic