پاییز از راه میرسد
هوا خنک شده و حزنی غریب در خود دارد.
بر خلاف طبیعت که اهسته به خواب میرود
مردم فعالیتهای خود را از سر میگیرند
باز هم مهر و باز هم اغاز مدارس...
تحرک و هیاهوی بچه ها و خانواده هایشان
این روزها به وضوح به چشم میخورد
و همهگی خود را برای اغازی دیگر مهیا میکنند.
این هوا و این روزها من را به یاد گذشته میاندازد.
خاطرات گذشته در ذهنم مرور میشوند
ان زمان چقدر پاییز را دوست داشتیم.
چقدر از قدم زدن در این هوا و دیدن درختان پاییزی لذت میبردیم.
هر فصلی زیبایی خود را داشت.
اما اکنون هر زمان و هر چیز خاطره او را زنده میکند
و جای خالیش را محسوس تر می نماید.
و این قلبم را میفشارد.
پاییزی که برایم انقدر دلنشین و زیبا بود اکنون غمگینم میکند.
هر گاه در حیاط می ایستم و درختان را اب میدهم
برگهای نارنجی و خزان زده پاییزی دانه دانه میافتند.
انگار امید ها و ارزو های من هستند
که این گونه به ارامی از درخت وجودم میافتند
و زیر پای رهگزران بی اعتنا خرد میشوند
و هیچ کس نمیشنود صدای خرد شدنشان را.
تلاش میکنم من هم با مردم هم گام شوم
و فصل جدیدی از زندگیم را اغاز نمایم
اما چیزی مانع میشود……..
گویی طبیعت می خواهد من را نیز با خود به خواب برد
و هر چه تلاش میکنم بر ان غلبه کنم نمتوانم
قدرتم را از دست داده ام.
گم شده و سرگردانم .
راه را نمی یابم
دیگر احساس میکنم تسلیم طبیعت شده ام.
توان تقلا کردن ندارم.
و من بی رمق و خسته خود را به اغوش طبیعت میسپارم
تا مرا نیز با خود به خواب برد…..
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : * مریم * در ساعت 19:13


