چهارشنبه 5 مهر1385
ادرس جدید من: /http://tanha-maryam.blogfa.com
ادرس جدید من: /http://tanha-maryam.blogfa.com
سلام دوستان عزیز
از همه دوستای خوب و مهربونم
که این مدت لطف میکردند و مدام به من سر میزدند
و با نظرات گرمشون به من دلگرمی می دادند متشکرم
و از عزیزانی که برای نظر دادن با مشکل روبرو میشدند
واقعا عذر میخوام.......
بالاخره مجبور شدم به خاطر مشکلاتی که پیش اومده بود
ادرس جدید رو بسازم
و از این به بعد به امید خدا پستهای جدید رو
به اون ادرس میفرستم
امیدوارم اونجا هم من رو تنها نگذارید و به دیدنم بیاید
ادرس وبلاگ جدید من:
/http://tanha-maryam.blogfa.com
منتظر حضور پر مهرتون هستم 

ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : * مریم * در ساعت 21:27
چهارشنبه 29 شهریور1385
پاییز........

پاییز از راه میرسد
هوا خنک شده و حزنی غریب در خود دارد.
بر خلاف طبیعت که اهسته به خواب میرود
مردم فعالیتهای خود را از سر میگیرند
باز هم مهر و باز هم اغاز مدارس...
تحرک و هیاهوی بچه ها و خانواده هایشان
این روزها به وضوح به چشم میخورد
و همهگی خود را برای اغازی دیگر مهیا میکنند.
این هوا و این روزها من را به یاد گذشته میاندازد.
خاطرات گذشته در ذهنم مرور میشوند
ان زمان چقدر پاییز را دوست داشتیم.
چقدر از قدم زدن در این هوا و دیدن درختان پاییزی لذت میبردیم.
هر فصلی زیبایی خود را داشت.
اما اکنون هر زمان و هر چیز خاطره او را زنده میکند
و جای خالیش را محسوس تر می نماید.
و این قلبم را میفشارد.
پاییزی که برایم انقدر دلنشین و زیبا بود اکنون غمگینم میکند.
هر گاه در حیاط می ایستم و درختان را اب میدهم
برگهای نارنجی و خزان زده پاییزی دانه دانه میافتند.
انگار امید ها و ارزو های من هستند
که این گونه به ارامی از درخت وجودم میافتند
و زیر پای رهگزران بی اعتنا خرد میشوند
و هیچ کس نمیشنود صدای خرد شدنشان را.

تلاش میکنم من هم با مردم هم گام شوم
و فصل جدیدی از زندگیم را اغاز نمایم
اما چیزی مانع میشود……..
گویی طبیعت می خواهد من را نیز با خود به خواب برد
و هر چه تلاش میکنم بر ان غلبه کنم نمتوانم
قدرتم را از دست داده ام.
گم شده و سرگردانم .
راه را نمی یابم
دیگر احساس میکنم تسلیم طبیعت شده ام.
توان تقلا کردن ندارم.
و من بی رمق و خسته خود را به اغوش طبیعت میسپارم
تا مرا نیز با خود به خواب برد…..

ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : * مریم * در ساعت 19:13
یکشنبه 26 شهریور1385
خستم...
خیلی خستم.....
از همه چیز....
دلم میخواد
بعد از مدتها به ۱ خواب عمیق و راحت برم
خوابی که توش کابوس نباشه
خوابی که وقتی بیدار میشم
تمام خستگیهام رفع شده باشه
دلم میخواد
لااقل تو خواب برم جایی که با اینجا متفاوته
جایی که مثل بهشت باشه
دلم میخواد
خودمو بین همه عزیزانم -
همه اونایی که دوستشون دارم ببینم
جایی که همه سالم و شادن
از مشکلات و دلتنگی خبری نیست
دلم میخواد.......
اما اگه بعد از مرگ هم لایق بهشت نباشم چی؟؟؟...
اگه بازم از عزیزانم جدام کنند چی؟؟؟
اگه اونجام به ارامش نرسم چی؟؟؟؟؟؟؟
اگه.........
انقدر خستم که حتی توان درست فکر کردن
به این چیزها رو هم ندارم..........

نا امدگان اگر بدانند که ما
از دهر چه میکشیم نایند دگر
خوشتر دل انکه زین جهان زود برفت
اسوده کسی که خود نزاد از مادر

ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : * مریم * در ساعت 22:53
سه شنبه 21 شهریور1385
حرف دل........


ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : * مریم * در ساعت 0:51
سه شنبه 14 شهریور1385
باور کن......
سلام دوستای خوبم
بعضی از دوستان میگن قسمت نظر دادن باز نمیشه
برای تعدادی باز شده.
قالب رو عوض کردم اما اگه بازم دیدید مشکل داره
ممنون میشم به ای دی من خبر بدین
تا ادرسو عوض کنم. با میل یا پی ام ....
ممنون از همه 
ادرس من:
sweeeet.girl@yahoo.com
*************************************************

كاش مي شد اشك را تهديد كرد.....
مدت لبخند را تمديد كرد.....
كاش مي شد در ميان لحظه ها......
لحظه ي ديدار را نزديك كرد........

من امشب با هجوم اشک میگویم
دلم از روز و شب تنگ است باور کن
غزلهایم همه لبریز اندوهند
نگاهم بی تو بی رنگ است باور کن
میان دفتر عمرم هزاران حرف بی معناست
ولی افسوس قلب واژه ها سنگ است باور کن
پل احساس من از دوریت بشکست
نگاه تو ولی با من سر جنگ است باور کن
نمیگویم تو را از یاد خواهم برد
ز تو غافل شدن یک عالمه ننگ است باور کن
دلم از جنس یک نیلوفر آبی ست
دل تو نازنین مثل گل سنگ است باور کن


دربيكران زندگي دوچيز افسـونـــم كــرد
آبــــــــــي آســمان و خدا
آبي آسمان را ميبينم و ميدانم كه نيست
خدارا نمي بينم و ميدانم كه هست
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : * مریم * در ساعت 11:56
جمعه 10 شهریور1385
تنهایی ام........

گاهی اوقات تو بعضی موقعیت ها یا زمانهای خاص
تنهایی خودت و جای خالی کسانی رو که دوست داشتی
اما الان کنارت نیستند بیشتر احساس میکنی.....

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد
وسعت تنهائيم را حس نكرد
در ميان خنده هاي تلخ من
گريه پنهانيم را حس نكرد
در هجوم لحظه هاي بي كسي
درد بي كس ماندنم را حس نكرد
آن كه با آغاز من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نكرد

زمان! به من آموخت
که دست دادن معني رفاقت نيست....
بوسيدن قول ماندن نیست.....
و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست .....


خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ...
به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه...
مي باره و مي باره و... اينقدر مي باره تا آبي شه... آفتابي شه...!!!
کاش... کاش مي شد مثل آسمون بود...
كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي...
بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده.......

ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : * مریم * در ساعت 22:21
جمعه 10 شهریور1385
معذرت !!!
سلام
با عرض پوزش ظاهرا بازم وبلاگ با مشکل روبرو شده.
به خصوص قسمت نظر دهی.
انشاالله سعی میکنم زودتر حل شه
و اگه نشد در ادرسی جدید ادامه میدم.
همین جا خبرش رو میدم.
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : * مریم * در ساعت 21:57
یکشنبه 5 شهریور1385
کاش.......

کاش هرگز شب نبود
کاش ميشد ديدنت رويا نبود
گفته بودي با تو ميمانم ولي
رفتي و گفتي که اينجا جا نبود
من دعا کردم براي بازگشت
دستهاي تو ولي بالا نبود
باز گفتي که فردا ميرسد
کاش روز ديدنت فردا نبود


سالروز میلاد با سعادت 

اما حسین (ع) امام سجاد (ع) و حضرت اباالفضل (ع)

مبارک باد 


حرفهايی هست برای گفتن
که اگر گوشی نبود نمی گوييم.
و حرفهايی است برای نگفتن ؛
حرفهايی که هرگز
سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند.
حرفهای خوب و ماورايی همين هايند !
و سرمايه ی هر کسی
به اندازه حرفهايیست
که برای نگفتن دارد.
حرفهای بی قرار و طاقت فرسا
که همچون زبانه های بی تاب آتشند.......
شعر زیر واقعا زیباست:
بازگشت
تو اي گمكرده راه زندگاني
نداده فرق، پيري از جواني
« تو پنداري جهاني غير از اين نيست ؟»
« زمين و آسماني غير از اين نيست ؟»
« چنان كرمي كه در سيبي نهان است »
« زمين و آسمان او همانست »
گمان داري جهان هست و خدا نيست ؟
در اين كشتي اثر از ناخدا نيست
رهت روشن، ولي چشم تو تاريك
تو در بيراهه، اما راه، نزديك
من و تو، قطره درياي جوديم
من و تو، رهرو شط وجوديم .
رسيم آنجا كه در آغاز بوديم .
به نعمت بر سرير ناز بوديم
***
ز دريا روزگاري ابر برخاست
من ابرش گويم اما عين درياست .
شتابان شد بهر سو چون سواران
بهر جا قطره قطره ريخت باران
ولي اين قطره ها چون درهم آميخت
از اين پيوستگي رودي بر انگيخت
من و تو قطره اي در چنگ روديم
گهي بالا و گاهي در فروديم
گهي بيني كه ره بر رود، تنگست
بهر گامش بسي خارا و سنگ است .
ولي اين رنج ره، پايان پذير است
تو را دستي توانا، دستگير است .